داستانی واقعا زیبا و شگفت انگیز از ادیسون

۱۳۹۲ يکشنبه ۶ بهمن 19:18 | zahra7268

نظرات : 0

  ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می‌کرد....  این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش مأموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود… پسر با خود اندیشید که احتمالآ پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می‌کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می‌کند!!! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می‌اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می‌برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ میبینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله‌ها را میبینی؟!! حیرت آور است!!!من فکر می‌کنم که آن شعله‌های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می‌دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!! پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می‌سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله‌ها صحبت می‌کنی؟!!!!!! چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می‌لرزد و تو خونسرد نشسته‌ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مأمورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد…! در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می‌کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله‌های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگتریناختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد  

سؤالی كه همه عالم را حيرت زده كرد

۱۳۹۲ پنج شنبه ۳۰ آبان 15:54 | zahra7268

نظرات : 3

پسر كوچكي بعد از بازگشت به نزد خانواده اش از آنها خواست كه يک عالم دين براي او حاضركنند تا به 3سوالي كه داشت جواب بدهد. بالاخره يک عالم دين براي ايشان پيدا كردند و بين پسربچه و عالم صحبتهاي زير رد و بدل شد؛ پسربچه: شما كي هستي؟ و آيا مي تواني به سه سوال بنده پاسخ دهي؟ معلم: من عبدالله، بنده اي از بندگان خدا هستم و به سوالات شما جواب خواهم داد، به اميد خدا. پسربچه: آيا شما مطمئني جواب خواهي داد؟ چون اكثر علما نتوانستند به سه سوال من پاسخ بدهند! معلم: تمام تلاشم را ميكنم و با كمک خدا جواب ميدهم. پسربچه: سه سوال دارم، سؤال اول: آيا در حال حاضر خداوندي وجود دارد؟ اگر وجود دارد شكل و قيافه آن را به من نشان بده؟ سؤال دوم: قضا و قدر چيست؟ سؤال سوم: اگر شيطان از آتش خلقت شده است، پس براي چي او در آخرت در آتش انداخته خواهد شد؟ چون بر ايشان تأثيري نخواهد گذاشت! معلم كشيده ي محكمي را به صورت پسربچه زد، پسربچه گفت: براي چي به من زدي و چه چيزي باعث شد كه از من ناراحت و عصباني شوي؟ معلم جواب داد: من از دست شما عصباني نشدم و اين ضربه اي كه به شما زدم جواب هر سه سوال شماست. پسربچه: ولي من هيچي را نفهميدم. معلم: بعد از اينكه شما را زدم چه چيزي حس كردي؟ پسربچه: حس درد بر صورتم دارم. معلم: پس آيا اعتقاد داري كه درد موجود است؟ پسربچه: بله. معلم: پس آن را به من نشان بده. پسربچه: نميتوانم. معلم: اين جواب اول من بود.همگي به وجود خداوند اعتقاد داريم ولي نميتوانيم او را ببينيم. سپس اضافه كرد كه آيا ديشب خواب ديدي كه من تو را خواهم زد؟ پسربچه: نه. معلم: آيا گاهي به ذهنت آمد كه من تو را روزي خواهم زد؟ پسربچه: نه. معلم: اين قضا و قدر بود. سپس اضافه كرد: دستي كه با آن تو را زدم از چه چيزي خلق شده است؟ پسربچه: از گل. معلم: وصورت تو از چي؟ پسرپجه: باز از گل. معلم: جه چيزي حس كردي بعد از اينكه بهت زدم؟ پسربچه: حس درد داشتم. معلم: آفرين، پس ديدي چطور گل بر گل درد وارد ميكند، اين با اراده خدا انجام ميشود، پس با اينكه شيطان از آتش خلق شده، اما اگر خدا خواست اين آتش مكان دردناكي براي شيطان خواهد بود. ارزش خواندن و نشر را دارد... اين چنين معلمي ميتواند نسلها را تربيت كند.

بخشش

۱۳۹۲ يکشنبه ۱۴ مهر 19:44 | zahra7268

نظرات : 5

آقا اجازه هست خانمتون رو نگاه كنم؟

۱۳۹۲ سه شنبه ۲۶ شهريور 14:50 | zahra7268

نظرات : 0

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری گ... می خوری تو و هفت جد آبادت … خجالت نمی کشی؟ … جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم … حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد … همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد …

شب قدر......

۱۳۹۲ سه شنبه ۸ مرداد 17:54 | zahra7268

نظرات : 0

از حضرت موسی (ع) نقل شده که به خدا عرضه داشت: خدایا! نزدیکی به تو را می خواهم. خدا فرمود: نزدیکی به من، برای کسی است که شب قدر را بیدار بماند. حضرت موسی (ع) گفت: خدایا! رحمت تو را می خواهم. خدا فرمود: رحمت من، برای کسی است که شب قدر را بر بینوایان ترحم کند. حضرت موسی (ع) گفت: خدایا! عبور از صراط را می خواهم. خدا فرمود: آن، برای کسی است که در شب قدر، صدقه ای بدهد. حضرت موسی (ع) گفت: خدایا! درختان و میوه های بهشتی می خواهم. خدا فرمود: آن، برای کسی است که در شب قدر، تسبیح گوید. حضرت موسی (ع) گفت: خدایا! رهایی از آتش را می خواهم. خدا فرمود: آن، برای کسی است که در شب قدر، آمرزش بخواهد و استغفار کند. حضرت موسی (ع) گفت: خدایا! خرسندی تو را می خواهم. خدا فرمود: خرسندی من، برای کسی است که در شب قدر، دو رکعت نماز بگذارد.